از دریا پرسیدم :که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه
میخواهند؟چرا اینگونه پریشان و در به در سر به کرانه های
از همه جا بی خبر میزنند؟
دریا درمقابل سوالم گریست!امواج هم گریستند...
انوقت دریا گفت:که طعمه ی مرگ ... تنها ادمها نیستند...
امواج هم مثل ادمها میمیرند!و این امواج زنده هستند
که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش میسپارند!......

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم.
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت بر رویت می گستراندم.
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهایت ابری می شد باریدن می گرفتم.
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم.
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم.
ای کاش می توانستم سایه باشم تا نزدیک ترین کس به تو بودم.
آری؛ ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم.

|